مستی سرم آمد نور نظرم آمد چیز دگر ار خواهی چیز دگرم آمد
آن راه زنم آمد توبه شکنم آمد وان یوسف سیمین بر ناگه به برم آمد
امروز به از دینه ای مونس دیرینه دی مست بدان بودم کز وی خبرم آمد
آن کس که همی جستم دی من به چراغ او را امروز چو تنگ گل بر ره گذرم آمد
دو دست کمر کرد او بگرفت مرا در بر زان تاج نکورویان نادر کمرم آمد
آن باغ و بهارش بین وان خمر و خمارش بین وان هضم و گوارش بین چون گلشکرم آمد
از مرگ چرا ترسم کو آب حیات آمد وز طعنه چرا ترسم چون او سپرم آمد
امروز سلیمانم کانگشتریم دادی وان تاج ملوکانه بر فرق سرم آمد
از حد چو بشد دردم در عشق سفر کردم یا رب چه سعادت ها که زین سفرم آمد
وقتست که می نوشم تا برق زند هوشم وقتست که برپرم چون بال و پرم آمد
وقتست که درتابم چون صبح در این عالم وقتست که برغرم چون شیر نرم آمد
بیتی دو بماند اما بردند مرا جانا جایی که جهان آن جا بس مختصرم آمد
634
نک ماه رجب آمد تا ماه عجب بیند وز سوختگان ره گرمی و طلب بیند
گر سجده کنان آید در امن و امان آید ور بی ادبی آرد سیلی و ادب بیند
حکمی که کند یزدان راضی بود و شادان ور سر کشد از سلطان در حلق کنب بیند
گر درخور عشق آید خرم چو دمشق آید ور دل ندهد دل را ویران چو حلب بیند
گوید چه سبب باشد آن خرم و این ویران جان خضری باید تا جان سبب بیند
آمد شعبان عمدا از بهر برات ما تا روزی و بی روزی از بخشش رب بیند
ماه رمضان آمد آن بند دهان آمد زد بر دهن بسته تا لذت لب بیند
آمد قدح روزه بشکست قدح ها را تا منکر این عشرت بی باده طرب بیند
سغراق معانی را بر معده خالی زن معشوقه خلوت را هم چشم عزب بیند
با غره دولت گو هم بگذرد این نوبت چون بگذرد این نوبت هم نوبت تب بیند
نوبت بگذار و رو نوبت زن احمد شو تا برف وجود تو خورشید عرب بیند
خامش کن و کمتر گو بسیار کسی گوید کو جاه و هوا جوید تا نام و لقب بیند
635
مستان می ما را هم ساقی ما باید با آن همه شیرینی گر ترش کند شاید
با آن همه حسن آن مه گر ناز کند گه گه والله که کلاه از شه بستاند و برباید
پر ده قدحی میرم آخر نه چو کمپیرم تا شینم و می میرم کاین چرخ چه می زاید
فرمای تو ساقی را آن شادی باقی را تا باد نپیماید تا باده بپیماید
صد سر ببرد در دم از محرم و نامحرم نی غم خورد از ماتم نی دست بیالاید
چون شمع بسوزاند پروانه مسکین را چون جعد براندازد چون چهره بیاراید
پروانه چو بی جان شد جانیش دهد نسیه وان جان چو آتش را زان رطل بفرماید
رطلی ز می باقی کز غایت راواقی هر نقش که اندیشی در دل به تو بنماید
ای عشق خداوندی شمس الحق تبریزی چندانک بیفزایی این باده بیفزاید
636
بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید در این عشق چو مردید همه روح پذیرید
بمیرید بمیرید و زین مرگ مترسید کز این خاک برآیید سماوات بگیرید
بمیرید بمیرید و زین نفس ببرید که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید
یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید
برچسب:
نویسنده: kiana
تاريخ: يکشنبه
5 خرداد
1392 ساعت: 18:10